کیانکیان، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

کیان گل خندون مامان و باباش

گااااااااااااازززززززززززز

آقا پسر شیطون کارای خطرناک نکن!!!!!! یه کار جدید دیگه و اما اینبار نه لبخندی و نه تشویقی وای وای وای وای ی ی ی ی ی!!!!!! یکی دو روزی میشه که یاد گرفتی دستت رو بالا بیاری و شعله های گاز رو کم و زیاد کنی دیروز ظهر موقع آماده کردن غذا 4 بار اینکار رو تکرار کردی و من و به حد مرگ ترسوندی!!! گل پسرم بازی کردن با وسایل خونه یه مسئله عادی توی سن شماست اما بازی با درجه های گاز هم خیلی خطرناکه و هم از این قائله استثناست.. امیدوارم این عادت به زودی به فراموشی سپرده بشه وگرنه بابا مجید از همین یک وعده غذای خونگی هم به لطف شما محروم میشه...( ) پایین اومدن از پله رو هم یاد گرفتی و دقیقا مثل پایین اومدن از تخت و مبل و صندلی دنده ...
9 بهمن 1392

پسرم.......

      مادرانه ای برای تمامی پسران این مرز وبوم!!! حرفی که از دل بیاد به دل هم میشینه پسرم سعی کن که خود خودت باشی.گر چه سخت است در زمانی که....... گرچه سخت است فکر دل بودن.در تکاپوی آب و نانی که..... سعی کن که خود خودت باشی.رمز آرامش جهان اینست یک نفر هم اگر خودش باشد.شاید اوضاع این جهانی که..... دست قلبت به آسمان که رسید.بالش ابر را به باد مده!!! سعی کن بال و پر بگیری باز در بلندای آسمانی که.... قاصدک یک گل است می دانی؟؟یک گل خسته از سکون زمین می نشیند بروی شانه باد.تا بیاید به آن نشانی که..... می نشینم کنار پنجره باز.نخل و خورشید سرخ رنگ غروب!! حس آرامشی که پنهان است در نماز پس از اذانی ک...
7 بهمن 1392

جاروبرقی خونه

کیان مامان اسمت رو از کیان به جاروبرقی تغییر نام میدم.امیدوارم اسم جدیدت رو دوست داشته باشی. تغیییر نامت به این دلیله که روزا سرگرمیت گشتن توی گوشه وکنار خونه و خوردن هر چیزی از خوراکی گرفته تا تار و پود فرش شده......... اینقدر این کارو تکرار کردی و ما به سرعت سمتت دویدیم تا از دهنت بیرون بیاریمشون که یاد گرفتی وقتی سمتت میام اگه چیزی تو دهنت نباشه به سرعت بازش میکنی تا کاری بهت نداشته باشم و اگرم چیزی تو دهنت داری با سرعت نور فرار میکنی و جیغ میزنی تا نتونم ازت بگیرمش آخرین چیزی رو که امروز صبح از دهنت بیرون کشیدم پوست پیاز بود که خیلی هم از خوردنش راضی بودی وکلی هم واسه از دست دادنش داد و بیداد راه انداختی... کار ...
7 بهمن 1392

دست دستی باباش میاد......!!!

گل پسرم یه سلام گنده از یه عصر زمستونی و سرد به تویی که با گرمای وجودت خونمون رو از روزای گرم تابستونم گرمتر و شاداب ترکردی !!! کیان کوچولوی مامان چند روزی میشه که از تشویق کردن خودت لذت میبری و دائم دست دستی میکنی... قربون اون دستای کوچولو و مهربونت برم که انرژی بخش ترین انرژی زای دنیا واسه ی مامان و باباست!!! شیر مرد مامان به تازگی علاقه ی عجیبی به چوب شور پیدا کردی و هر جا که میبینیش دستت رو دراز میکنی و می خوایش. و صدالبته که خیلی هم خوشمزه خوشمزه می خوریش. کار قشنگی که انجام میدی اینه که هر چیزی رو با اشتراک دیگران میل میکنی و یکم خودت میخوری و یکمی هم به فرد کناریت تعارف میکنی. اما تعارفت برای بابا مجید دست و دلبا...
2 بهمن 1392

تو.....!!!

     تو که باشی ترانه دیگر جایی ندارد برایم... تو میشوی همه و همه میشوند پوچ تو میشوی پیدا و همه پنهان محض . . . . تو که باشی شعر میرود خانه وخانه میشود تو.... اصلا تو که باشی هیچ چیزی دیگرکم نیست.. تو میشوی تمام من و تمام میشوم در تو........     ...
26 دی 1392

کشو نوردی....!!!

وای وای وای........ کارای خطرناک جدید... گلپسرم امروز خونه ی مامانی اعظم هر چی صدات کردم جوابی نشنیدم.پس طبق تجربیات مامانای دیگه که هروقت صدای کوچولوتو نشنیدی مطمئن باش که داره خرابکاری میکنه دنبالت توی اشپزخونه گشتم واین صحنه ای بود که باهاش مواجه شدم بله شما توی کشوی آشپزخونه جا خوش کرده بودی و بسیار هم از وضعیتت راضی و خوشحال بودی... تا من و دیدی دستگیره کشوی بالایی رو گرفتی و خودت رو روی ریل کشو سر دادی و عقب جلو شدی و قاه قاه خندیدی!!! منم که از تعجب شاخ دراورده بودم بابا مجید و مامانی اعظم رو صدا کردم تا اونا هم شاهکاره جدیدت رو ببینن. این حرکت جدیدت دیگه هم خیلی  شجاعانه بود و هم ...
25 دی 1392

اندر احوالات کیان 396 روزه ی من....!!

کیان مامان بعد از چند بار بد قولی بلاخره تونستیم با آتلیه هماهنگ کنیم و برای دومین بار ببریمت اونجا. سری قبل که نزدیکای تولدت بود توی آتلیه بدنت شروع به گرم شدن کرد و وقتی خونه رسیدیم کاملا تب کردی و به یه سرماخوردگی ویروسی و طولانی مبتلا شدی و ما دوباره مهمون دکترعلیمحمدی شدیم تا تو رو معاینه و معالجه کنه و به این ترتیب 10 روزی طول کشید تا ویروس های نامهربون از تن قشنگت برن و من و تو رو راحت بذارن. امیدوارم عکس های این سریت هم قشنگ از کار در بیان اگرچه که این بارم به هیچ وجه راضی نشدی واسه خوشحالی خانم عکاس هم که شده به حرکاتی که برای خندوندنت انجام میدادبخندی. گل پسرم!! شنبه عصر با هم رفتیم خونه ی خاله ناهید و اتاق قشنگ...
24 دی 1392