کیان گل خندون مامان و باباش
کیان گل خندون مامان و باباش
تاريخ : شنبه 21 تير 1393 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : مرتبه

         

یا رب

این نوگل خندان که سپردی به منش

                 می سپارم به تو از دست حسود چمنش

                 نفس نازتر از جان چه شد از چشم بدان

                  دور باد آفت دور فلک از جان  وتنش



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 7 مهر 1394 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : 130 مرتبه

کیان مامان به چندتا دلیل اینروزا خیلی فرصت نمیکنم بیام و شرح حال شیرین کاری هاتو روزانه برات ثبت کنم

اول از همه مخالفت شدیدت با دست زدن من ب لپ تاپه که سریع خودتو میرسونی و میگی ماله منه بده.

دوم برنامه سفرمون ب ترکیه و داستان های مربوط ب خودش

و سومم داستان کیان و خداحافظی با دوستی ب اسم پوشک

جونم برات بگه ک برنامه سفر توفکرمون بود اما فک نمیکردیم اینقد یهویی همه چیز اوکی بشه و ما با

دوستامون راهی سفر بشیم.تجربه اولین سفر با هواپیما برای تو خیلی لذت بخش تر بود و شیرینی دیگش

همسفرت مهبد بود ک عین جوجه دائم دنبالش بودی

تجربه شنا و تفریح تو پارک ابی باعث شد ک هنوزم موقعی ک داری تشویق میشی توقع جایزت از من و بابایی

شنا و اب بازی باشه

و متاسفانه اراک همچین جایی رو نداره ک من بتونم بفرستمت تا ازش لذت ببری و خاطراتمون برات تکرار بشه

پس مجبوریم صبر بکنیم تا سفر بعدی...

واسه از پوشک گرفتنت ب شدت دنبال نقشه و استفاده از تجربیات مامان های دیگه بودم اما در کماااااااال

تعجب و فقط توی یک شب تو بیخیال پوشک شدی و تمام.....

یه شب تو مهمونی یکی از فامیل های بابایی داشت برام تعریف میکرد ک چجوری پسر کوچولوشو از پوشک

گرفته و من و تو هم با دقت به درد سرهایی ک خاله کشیده بود تا به موفقیت برسه گوش میدادیم ومن توی دلم

نگران این روزهای تو بودم.اما فردای مهمونی وقتی میخواستم پوشکت کنم تا کارتو انجام بدی

بهم گفتی سیما پمه ااااخه.پمه نهههههه....(پمه همون پمپرز ب گویش شیرین تو)

و این اخرین باری بود ک من و تو پوشک و دیدیم......چون من همشونو منهدم کردم تا خدای نکرده یادت نیاد و

ازم بخوای ک برات ببندمش.روزای اخر پوشکی بودنت خودت ب موقع لزوم میرفتی از توی بستش  یکی

میاوردی و میخوابیدی روی تخت و داد میزدی سیما بیا پممممههه

وقتی یاد این روزا میفتم دلم غش میره میبینم جوجه ی کوچولو و ظریف من داره روز ب روز بزرگتر و دانا تر میشه

ب داشتنت میبالم و از خدای مهربون برات بهترین ها رو میخوام..

   

                                 

              

              



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 1 مهر 1394 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : 127 مرتبه

کیان مامان

قهرمان کوچولو

پرسه یادگیری و گسترش دایره لغات همچنان ادامه داره و تو بیشتر کلمات رو با تلفظ هایی مخصوص خودت 

ادا میکنی.تلفظ هایی بعضا اشتباه اما شیرین و بکر...اینقد که دلم نیومد چندتایی شو برات اینجا ب یادگار

ثبت کنم

و اما شیرین زبونی های تو

بابا مجید...بابا جیدا        کیان...تینان      صفری...پپری     ساناز...تانازده      باباعلی...بابالی

مامان سیما...سیما (فقط موقع هایی ک لنگ میمونی و بهم احتیاج داری میگی سیما هانووم)

ماشین...مانیشده      مسواک...مناک      خرگوش...هرگوگه    تخم مرغ...پونونو    مبل...مولم

پیچ گوشتی...پیشته    موبایل...مونایل    خاموش...اپون     روشن...تانون    شلوار...شابال

بابات چکاره ست...مدازه پیشته و باطی داره(مغازه باطری فروشی داره)

پراید...پیداید       دمپایی...پامایی   ادامس...ابان   قاشق...داشد    

شولولو...شکلات

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 14 شهريور 1394 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : 180 مرتبه

"تقدیم به فرزندم"

 

زود بزرگ نشو مادر...

کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو مادر... 

 

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، 

ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

 

آرام آرام پیش برو ،

 آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. 

حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! 

همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، 

ولی زود بزرگ نشو مادر... 

 

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

 

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد, 

می دانم .

عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...

هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،

من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،

تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛

تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛

من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین،

بهشت من, زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛

من هیچ نمیخواهم هیچ،

هیچ روزی به من تعلق ندارد،

همه ساعتها و ثانیه های من تویی

 ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است

 بر تو. 

وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.

میترسم فرزندم با بزرگ شدنت ادمها احساس پاک تو رو به بازیچه بگیرن.

میترسم ثمره ی جوانیم؛ فرزندم با بزرگ شدنت انسانهای انسان نما ازارت دهند کودک بمان فرزندم که با شکسته شدن قلبت ذره ذره ی وجودم اب میشود.....

 

 

 

عزيز مادر؛

تاهميشه 

              بي نهايت 

                                   "دوستت دارم"....



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 شهريور 1394 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : 107 مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 27 فروردين 1394 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : 291 مرتبه

قهرمان مامان

غیبت های طولانی مامان رو به بزرگی قلب مهربونت ببخش

گرفتاری ها و مسایل روزمره مجال نوشتن رو ازم گرفته اما امشب عزمم رو جزم کردم تا یکم از روزای اخر سال

برات بگم.از اشتیاق چیدن سفره هفت سین و خریدای رنگ وارنگ عید

از انتخاب ماهی عیدمون توسط تو

از بدو بدوهای پایان سال و گرد گیری خونمون و از همه مهمتر بیخیال شدن تو برای بازی با قابلمه...

جونم برات بگه که ما هم مثل همه ی خانواده های ایرونی بی تاب عید و روزای بهاری بودیم

که یه خزون تلخ و نا بهنگام تموم دنیامونو عوض کرد

صبح روز 25 اسفند 93یکی از بدترین صبح های اسفند عمرم شد چرا که مامان بزرگ مهربونم

اروم و بی سروصدا رخت سفر بست و برای همیشه ها تنهامون گذاشت تا یه عمر از جای خالی و

خونه ی سوت و کور شدش بسوزیم و چاره ای نباشه جز اشک...

واین یعنی عیدی که دیگه عید نبود

سال نو شروع شد اما دیگه صفایی نبود تا روز اول عید بدو بدو بریم خونش و ازش دشت لای قران بگیریم و

برکت کیفمون بکنیم

کاری نمیشه کرد.اما غم عید امسال خیلی بیشتر از حد تصورم سنگین و عذاب اور بود

اگرچه که سال 1394خوب شروع نشد اما

امیدوارم که از این به بعدش برامون پر از شادی و اتفاقای خوب باشه..

دوستت دارم نفس مامان

 

 

مامان بزرگ خوبم روحت شاد و یادت گرامی

 

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : 274 مرتبه

اینروزا اینقد این ترانه رو گوش دادم که توام بهش علاقه پیدا کردی

و وقتی تموم میشه اعتراض میکنی

واسه همین متنشو واست مینویسم

 

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست

تو نگاه تو انگار یه احساسی هست

غم دنیا رو فراموش میکنم

وقتی به تو نگاه میکنم

تو همه ی عمر مـثل تو رو ندیدم

یه جورایی خاطرت عزیزه عزیزم

از دیدن تو سیر نمیشه چشم من

به تو نگاه میکنم

وقتی نزدیکم به تو انگار

دلم میلرزه هر دفعه صدبار

واسه ی حسی که به تو دارم

به تو نگاه میکنم

.......

عشق مامان میدونم میدونی که خیلی دوست داررم



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 16 دی 1393 | نویسنده : مامان سیما
بازدید : 263 مرتبه

پسرک نازدانه ام

تاخیر چندین و چند روزه ی مادر را به بزرگی قلب مهربانت ببخش

نارنین مهربانم

درگیری و مشغله ی روزمره زندگی و از همه مهم تر کنجکاوی بی حد و اندازه ی تو مجالی برایم

نمی گزارد تا به خانه ی خاطراتت زود به زود سر بزنم و برایت بنویسم از روزهای خوب کودکیت.

این روزها فرمانروای مطلق و بی چون چرای کلبه کوچک خوشبختیمان تویی..

تمام این آشیانه بر محور گرم و شیرین حضور تو در جای جایش در چرخش است.

وتنها زمان من برای سرزدن به اینجا ساعات پایانی شبهاست که بیشتر مواقع اینقدر خسته و بی انرژی ام  که

حتی زودتر از تو توی تخت کنارت بیهوش میشم و وقتی چشمامو باز میکنم افتاب در حال طلوع کردنه

اما بلاخره طلسم این تنبلی شکست و امشب همان شبی شد که از روز تولدت به انتظارش بودم

و اینگونه شد که امشب من مهمان خانه ی خاطراتت شدم.

تو امشب زودتر از همیشه خوابیدی و من به خودم قول دادم تا هر ساعتی هم که طول کشید

برایت از روزهای غیبتم بنویسم

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد