کیان گل خندون مامان و باباش
X

         

یا رب

این نوگل خندان که سپردی به منش

                 می سپارم به تو از دست حسود چمنش

                 نفس نازتر از جان چه شد از چشم بدان

                  دور باد آفت دور فلک از جان  وتنش




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 تير 1393 | 10:57 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سیما |

کیان مامان گل خوش اب و رنگم

چندروزی میشه ک غذاتو میدم میبری مهد و ناهارتو با بچه ها اونجا میخوری.راستش روزای اول حس خوبی از

انجام اینکارم نداشتم و ی حس عذاب وجدان بد...اما اینکارو ب خاطر خودت انجام دادم و الان ک نتیجه مثبتشو

میبینم نه تنها از کارم راضی هستم بلکه ب اون همه حس بد و عدم اطمینان خندم میگیره

چند وقتی میشه ک خیلی خیلی بی میل و بد غذا شدی و تنها چیزی ک میخوری ب قول خودت پلو خالیهچشمک

وقتی از مشاور واسه حل این مشکل پرسیدم فقط ی جواب داد و اون این بود ک دست از اصررر و پافشاذی بر دارم و

رهات کنم تا خودت ب خوردن تحریک بشی

واین اتفاق زمانی افتاد ک من غذاتو دادم مهد تا کنار دوستات تو تایم غذا بخوری و تو اون روز تمام غذاتو خوردی

و واسه روز بعدش گفتی برام ماکارونی مدلی درست کن بیار مهد بوسبوسبوس

از جمله تصمیمات خوب ما تو این چند وقته همین رفتن تو ب مهد و بازی با بچه های هم سن و سالته ک توی

محیط خونه و فامیل همبازی نداشتی

چهارشنبه با خودت از مهد ی پوشه از فعالیت های ماهیانه ات رو اوردی ک من و بابایی با دیدن و شنیدن

توضیحاتت عاشقشون شدیم اولین کاردستی زیبایی هم ک اوردی خونه ی پرنده نارنجی (پننده نانجی)خندونکخنده

خیلی خوشگل بود ک حتما عسشو برات میزارم

در ضمن اینکه اولین نقاشی ک از مهد اوردی خونه رو ب بابا جیدا تقدیم کردی و گفتی بابا جیداا ی هدیه برات

اوردممحبتبوسمحبت قربون پسر شیرین و مهربونم بشم..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395 | 10:19 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیما |

پسر مهربونم.ستاره ی اسمون مامان و بابا

چندوقتی میشد ک ازم تقاضای کشتی دزدان دریایی میکردی و ما کل شهر رو زیر و رو کردیم تا کشتی مورد نظرتو

برات بگیریم و پیدا نکردیم..هر کاری هم کردم ذهنتو ب اسباب بازی دیگه ای نتونستم منعطف کنم چون تصویر

ذهنیت اینقد نسبت ب کشتی و شکل و شمایلش قوی بود ک قابلیت جایگزینی وجود نداشت..

تو همین جستجو ها بودیم ک ی سفر ب استانبول برامون پیش اومد وتو اینقد از اینکه بخوای دوباره سوار هواپیما

بشی و پرواز کنی خوشحال بودی ک داستان کشتی ب فراموشی سپرده شد..

وقتی راجع ب سفر حرف میزدیم با دقت تمام گوش میدادی و اخرش واسه اطمینان از اینکه حتما با هواپیما

میریم میگفتی سیماااا با هواپیما میریم ترچیه(ترکیه)راهش خیلی زیادهخندهخندهجونم برات بگه ک بلاخره با

هواپیمای رویاییت راهی سفر شدی و تو گشت شهری سوار کشتی مسافربری هم شدی و ب ارزوی دیرینت

رسیدی.اینقد از بودن تو کشتی لذت بردی ک حس میکردم رو ابرها قدم میزنیبوسبوساین کشتی دزدان دریایی

نبود اما کیفی ک بهت داد صدبرابر بیشتر از داشتن ی اکشتی اسباب بازیی بودخجالتمحبت قربون اون دل کوچیکت

برم از خدا میخوام ک ارزوی هیچ چیزی رو ب دلت نزاره نازنینم.امیدوارم من و بابایی بتونیم تمام خواسته هاتو

تا حدامکانمون برات براورده کنیم..

   

تو عکس ها خیلی لباس تنته چون هوا خیلی سرد بود و تو سرماخوردگی هم داشتی

مرررسی از اینکه اینهمه خوب و خوش مسافرتی همسفرررر شیرین مامانیمحبتبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 1:25 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیما |

جوجه ی 4 سال و دوماهه ی من اینروزا کلی واسه خودت شاخ شدی و حرف حرفه خودت.زبانهنوزم نمی دونم

اثرات مهد رفتنه یا همون بحران سخت 4 سالگی.اما هرچی ک هست امیدوارم زودتر باهم حلش کنیم خندونکخندهمحبت

این روزا اسباب بازی هاتو ب راحتی خراب میکنی و با شدت و دقت راجع ب خراب شدنشون برام توضیح میدی و

بعدم میبری میندازیشون تو کیسه زباله های خشکخندهخندهو در اخر هم میگی خووووب سیما حالا دیگه ندارم

اون اسباب بازیه خراب (حباب) بود یکی جدیدشو بخررررخنده

از کارای جدید دیگه ای ک انجام دادی و منو ب مرز سکته رسوندی شکستن گوشیم با قاشق بودگریهگریهالان

دقیقا  4روزه ک موبایل ندارمو خیلی هم داره سخت میگذرهدلخورخدایی خیلی ضد حال بدی بهم زدیااااازبانالان

دارم تصمیم میگیرم ک چی بخرم اما فک کنم ایندفعه باید زره براش بگیرم ک موقع عصبانیت از دست شما در

امان بمونهچشمکبوس

چند وقتی میشه ک هیچ میلی ب بوسیدن و بوس دادن ب اطرافیانمون نداری و هرکس ببوستت باید منتظر

عواقب بعدیشم باشه.وقتی از مشاور راجع باین موضوع پرسیدم و راهنمایی خواستم حق رو ب تو داد و گفت

دوست نداره بووووس بدهآرامزبانپس ماهم ب همه میگیم پسرمون حال نمیکنه بهتون بووووس بده.بوسبوسبوس

مهم تویی ک ی دنیا عشقیمحبتمحبت

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 0:34 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیما |

کیان جانم.جان جانانم

شیرمرد من بعد مدت ها فرصت کردم بیامو یکم از این روزای خوبت برات ب یادگار بنویسم.این روزا و با گسترش

دنیای ارتباطات و...دیگه خیلی کم فرصت میکنم سمت لپ تاب بیام...اما امشب تصمیمو گرفتم تا بیام یکم برات

دردودل کنم و بعدشم سی دی وبلاگت رو سفارش بدم تا ی روزی ک شاید انتظارشو نداشتی بهت بدمش تا

ببینی و خاطرات کمرنگ شده تو ذهنت دوباره برات زنده بشنمحبت

یک ماهی میشه ک داری میری مهدکودک

اسم مهدت گلاره است و مربی مهربونت خاله لیلا.اولش ک تصمیم گرفتم بفرستمت مهد خیلی نگران برخورد و

داستان های جداییت بودم اما در کمال ناباوری خیلی خوب و راحت ب محیط مهد اخت گرفتی و ارتباط برقرار کردی.

همچنان خیلی از کلمات رو ب دلخواه خودت تلفظ میکنی و همه عاشق شیرین زبونبتن

از همون اولی ک شروع ب حرف زدن کردی هر کسی رو ب ی اسم خاص خودت صدا کردی و این اسم ها واسه تک

تکشون جاودانه شد.هنوزم بابامجید باباجیداستخنده

بهزاد بیبا-  رستا لچا-  اترین اتون-  مهبد منونه-  ساناز سانان-  بابا علی بابالی-  عمو میثم عمو سینی-و.....

عشق شیرینم.دلبند مامان اینروزا با حرفات ی عالمه قند توی دلم اب مبکنی...با گفتن سیما دوست

دارم.عشگ (عشق) منی.سیما جوجم(جونم).تو چمای(چشمای)من نگاه کن.بیا تو بلل (بغل)من.بیا برات هدیه

اوردم و هزاران هزار حرف شیرین دیگه.....

همچنان عادت داری موقع خواب با موهام بازی کنی و بخوابی و هر ازگاهی نصفه شب بیایی تو تخت ما و

خودتو عین ی مووش کوچولو تو بغلم جا کنی

خلاصه جونم برات بگه ک روزای 4 سالگیت با بحران خاص این سن در گذرن و امیدوارم هر روزت بهتتر از روزای

قبلت برات رقم بخورن




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 0:11 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیما |

کیان مامان به چندتا دلیل اینروزا خیلی فرصت نمیکنم بیام و شرح حال شیرین کاری هاتو روزانه برات ثبت کنم

اول از همه مخالفت شدیدت با دست زدن من ب لپ تاپه که سریع خودتو میرسونی و میگی ماله منه بده.

دوم برنامه سفرمون ب ترکیه و داستان های مربوط ب خودش

و سومم داستان کیان و خداحافظی با دوستی ب اسم پوشک

جونم برات بگه ک برنامه سفر توفکرمون بود اما فک نمیکردیم اینقد یهویی همه چیز اوکی بشه و ما با

دوستامون راهی سفر بشیم.تجربه اولین سفر با هواپیما برای تو خیلی لذت بخش تر بود و شیرینی دیگش

همسفرت مهبد بود ک عین جوجه دائم دنبالش بودی

تجربه شنا و تفریح تو پارک ابی باعث شد ک هنوزم موقعی ک داری تشویق میشی توقع جایزت از من و بابایی

شنا و اب بازی باشه

و متاسفانه اراک همچین جایی رو نداره ک من بتونم بفرستمت تا ازش لذت ببری و خاطراتمون برات تکرار بشه

پس مجبوریم صبر بکنیم تا سفر بعدی...

واسه از پوشک گرفتنت ب شدت دنبال نقشه و استفاده از تجربیات مامان های دیگه بودم اما در کماااااااال

تعجب و فقط توی یک شب تو بیخیال پوشک شدی و تمام.....

یه شب تو مهمونی یکی از فامیل های بابایی داشت برام تعریف میکرد ک چجوری پسر کوچولوشو از پوشک

گرفته و من و تو هم با دقت به درد سرهایی ک خاله کشیده بود تا به موفقیت برسه گوش میدادیم ومن توی دلم

نگران این روزهای تو بودم.اما فردای مهمونی وقتی میخواستم پوشکت کنم تا کارتو انجام بدی

بهم گفتی سیما پمه ااااخه.پمه نهههههه....(پمه همون پمپرز ب گویش شیرین تو)

و این اخرین باری بود ک من و تو پوشک و دیدیم......چون من همشونو منهدم کردم تا خدای نکرده یادت نیاد و

ازم بخوای ک برات ببندمش.روزای اخر پوشکی بودنت خودت ب موقع لزوم میرفتی از توی بستش  یکی

میاوردی و میخوابیدی روی تخت و داد میزدی سیما بیا پممممههه

وقتی یاد این روزا میفتم دلم غش میره میبینم جوجه ی کوچولو و ظریف من داره روز ب روز بزرگتر و دانا تر میشه

ب داشتنت میبالم و از خدای مهربون برات بهترین ها رو میخوام..

   

                                 

              

              




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 مهر 1394 | 4:58 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سیما |

کیان مامان

قهرمان کوچولو

پرسه یادگیری و گسترش دایره لغات همچنان ادامه داره و تو بیشتر کلمات رو با تلفظ هایی مخصوص خودت 

ادا میکنی.تلفظ هایی بعضا اشتباه اما شیرین و بکر...اینقد که دلم نیومد چندتایی شو برات اینجا ب یادگار

ثبت کنم

و اما شیرین زبونی های تو

بابا مجید...بابا جیدا        کیان...تینان      صفری...پپری     ساناز...تانازده      باباعلی...بابالی

مامان سیما...سیما (فقط موقع هایی ک لنگ میمونی و بهم احتیاج داری میگی سیما هانووم)

ماشین...مانیشده      مسواک...مناک      خرگوش...هرگوگه    تخم مرغ...پونونو    مبل...مولم

پیچ گوشتی...پیشته    موبایل...مونایل    خاموش...اپون     روشن...تانون    شلوار...شابال

بابات چکاره ست...مدازه پیشته و باطی داره(مغازه باطری فروشی داره)

پراید...پیداید       دمپایی...پامایی   ادامس...ابان   قاشق...داشد    

شولولو...شکلات

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 مهر 1394 | 9:28 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیما |

"تقدیم به فرزندم"

 

زود بزرگ نشو مادر...

کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو مادر... 

 

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، 

ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

 

آرام آرام پیش برو ،

 آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. 

حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! 

همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، 

ولی زود بزرگ نشو مادر... 

 

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

 

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد, 

می دانم .

عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...

هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،

من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،

تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛

تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛

من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین،

بهشت من, زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛

من هیچ نمیخواهم هیچ،

هیچ روزی به من تعلق ندارد،

همه ساعتها و ثانیه های من تویی

 ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است

 بر تو. 

وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.

میترسم فرزندم با بزرگ شدنت ادمها احساس پاک تو رو به بازیچه بگیرن.

میترسم ثمره ی جوانیم؛ فرزندم با بزرگ شدنت انسانهای انسان نما ازارت دهند کودک بمان فرزندم که با شکسته شدن قلبت ذره ذره ی وجودم اب میشود.....

 

 

 

عزيز مادر؛

تاهميشه 

              بي نهايت 

                                   "دوستت دارم"....




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 14 شهريور 1394 | 8:51 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سیما |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد